تبليغاتX
کاغذها

کاغذها

گاه نوشت های امیرمهدی حکیمی

1.    آستين هايش را بالا مي دهد، جورابش را در مي‌آورد و مچاله مي‌كند و مي‌گذارد توي جيبش. خدا خيرش دهد اگر يك ثانيه ديگر بيرون بود از حال مي‌رفتم. لبانش مي‌جنبد، گمانم دعاهاي وضو را مي‌خواند. مشتي آب بر مي‌دارد و از بالاي پيشاني سرازير مي كند و ... . هنوز اذان نگفته‌اند، كه سر جاي هميشگي‌اش پشت سر آقا مي‌نشيند.

2.       الله اكبر... . نماز نافله‌اش را شروع مي‌كند. سلام مي‌دهد و مفاتيح را باز مي‌كند. مبادا دعاهاي روز از دستش در برود.

3.    الله اكبر... . آقا مي‌ايستد و نماز را مي‌بندد. درست پشت سر آقا در صف اول. جايش مشخص است. و سجاده مخصوص‌اش هميشه پهن. السلام عليكم و رحمت الله و بركاته.

4.       تيك تيك تيك ... . دانه‌هاي تسبيحِ دانه درشتش به صدا در مي‌آيد. صداي سوت سبحان‌الله گفتنش در مغزم مي‌پيچد.

5.       پايش را كه داخل حيات مسجد گذاشت، چشمش به سعيد يكي از بچه‌هاي محل افتاد كه دانشجوي هنر است و... .

-        لا اله الا الله!

            سعيد قرمز شد و سرش را انداخت پايين و از در مسجد بيرون رفت.

6.       وارد پاساژ شد و يك راست رفت تو مغازه آقا جاويد دهن لق.

-    خبر داري ديشب حسن و كامي تا دير وقت تو مغازشون داشتن با اون دوتا مشتري لاس مي‌زدن بعدشم كه خدا مي‌دونه. امروز صبحم كه رفته بودم بانك رييس مي‌گفت چك جمشيد بر‌گشت خورده، عجب آدم بد حسابيه، مثل ريگ مال مردمو مي‌خوره و يك ليوان آبم روش ... .

           خوب كه همه حرفاشو زد و خيالش جمع شد كه همه پاساژ خبر دار ميشن آمد بيرون.

7.                   _    بچه بدو كركره ها رو بكش پايين كه دير شد.

-        حاج آقا ميشه حقوق اين ماه رو بدين. ماه قبل رو كه ندادين مادرم مريض شده مي‌خوام ببرمش دكتر.

-        بازم كه حرف پول و زدي مگه نمي‌بيني دستم خاليه ...

       8.   اين حاجي رو اينجوري نگاه نكن با اين پيشاني ... . براي همه اسم گذاشته و هيچ كس از دست 

             زبونش امان نداره. يك ريز يا متلك ميگه يا غيبت مي‌كنه يا تهمت و... .  

 9.   كنترل پاركينگ را از جيبش در آورد و زد. در باز شد. بنز مشكي حاجي آرام وارد پاركينگ شد.

10.  وارد نمايشگاه نقاشي شدم استاد ايستاده بود و داشت به ميهمانان خوش آمد مي‌گفت. چرخي زدم وآثار فوق و العاده استاد را ديدم. موقع رفتن كلي از كارها تعريف كردم و هر چي مي‌تونستم گفتم.

11.   وارد كلاس شدم هنوز كسي نيامده بود. قلم را برداشتم و تو يكي از كارهاي استاد دست بردم و هر

        جا رو كه دلم خواست خراب كردم. گوشه چند تا از تابلو ها هم يادگاري نوشتم. و ...

      12.  صبح تا شب عبادت مي‌كنيم اما نقاشي‌هاي زيبايش را ... .  

                                                                                       


نویسنده : امیر مهدی حکیمی ساعت 15:48 تاریخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
دسته بندی :نوشتارها

لینک مطلب