چهل روز گذشت و زینب خروشان بود در کمال آرامش. چیزی ندید مگر زیبایی. ویران کرد هر چه نقشه بود و آمال و آرزو. یزید درمانده شد. شکست خورد. خوار شد. خطبه هایش سنگین بود و کوبنده و آتشین. توان تحمل برای آنان نمانده بود و آن خون ریخته ماندگار شد جاوید. آسمان برای دیدنت قد بلندی کرد. خورشید آسمان را بالا رفت، امّا تو را هم ندید. ******* غم حادثه شد حادثه، اقیانوس اقیانوس موج شد موج در پیشگاه تو خرد شد خرد تر از خرد قطره قطره جوشید چشمه شد جاری سبز کرد سبزِ سرخ سبز تر از سرخ و سرخ تر از سبز ******* آه، ای بلند ای بلند تر از بلند ای زینب ۱۰ خرداد 1384
گویا خاور میانه در امان نخواهد بود و هر روز باید شاهد ترورهای دیگری باشیم.
سرنوشت غدیر هم با ترور رقم خورد و آن محاسن که با خون سر رنگ شد.
پس از شهادت مصطفی کاظمی که برایم بسیار درد ناک بود و چندی مرا به خود مشغول کرد، شعری چنین گفتم:
شلیک می شود
گلوله و
بمب منفجر.
امروز غزه
و
نجف و کربلا
بغلانِ1 سرخ رنگ.
دیروز
جنوب سبز
بیروت
دره پنج شیر هم
در امان نماند.
روز دیگری
میدان هفتِ تیر بود
غرق خون،
یا بهتر است بگویم
سرای من.
این سرزمین
آماج تیر بود
و آواز بمب
هر دم ز گوشه ای به آسمان بلند.
گاهی ربوده شد
شخصی گران
چشمانمان مانده به راهش هنوز
امید می رود آید،
دوباره باز؟
از شرق تا به غربِ خاور میانه
هر مرد ایستاده ای
هدفِ تیر گشته است.
یا راکتی
که از صندلی چرخدار
خبردار گشته است.
عمامه ای سیاه
در حرم
بسوخت.
مردی
به لنز دوربین
برفت.
امت
در این زمانه
با هفتادوتن یار
می رود.
و هر زن
که بود مرد
در این میانه به رگبار می رود.
***
هر دم
از این آستینِ ننگ
دستی جدید
به بیرون خزید،
شلیک می شود
گلوله و
بمب منفجر.
1. بغلان شهریست که مصطفی کاظمی و جمعی از مردم خوب افغانستان در آن به خاک و خون کشیده شدند.
می خواهم صادق باشم.
می خواستم از امام صادق (ع) بنویسم اما هیچ حالی برای نوشتن ندارم. هر چه بنویسم حرف هایی خواهد شد شعاری.
.................
در این روزگار دلتنگی ها باز هوای شعر گفتن کرده ام. البته شعر که نه، معر. و این هم 2 معری که این روزها گفته ام:
...............
به هر کوچه ای که می روم
بن بست است
در هر خانه ای که می زنم
خالی است
و هر که را که صدا می زنم
نا شنواست
گِلِ این شهر
جنسش
از
سنگ است.
12 آبان 1386
.........
ستاره گم می شود اینجا
ماه گم شده است
صبح می شود انگار
آفتاب گم شده است
قفل باز می شود آیا؟
کلید گم شده است
توان رفتن از این راه
کم شده است
برو بساط شادی و نشاط بساز
که در این شهر
غم
فراوان شده است.
13 آبان 1386
پشت هیچستان
جایی است
پُرِ حرف
اما
همه اش بی مایه
همه اش تکراری
هر چه می خواهی
جایی نروی
بیهوده است
همه در
هیچستان
همه در هیچند
هیچی خود
همه در بود یکی
همه در او ...


لینک مطلب