تیک تاک، تیک تاک،...
ثانیه ها، ساعت ها و روزها می آیند و می روند؛ جمعه می رسد و صبح به غروب دلگیر ختم می شود و پایان.
تیک تاک، تیک تاک،...
دوباره عقربه های ساعت چرخش خود را شروع می کنند و ثانیه ها، ساعت هاو روزها از پی هم می دوند؛ شنبه به دنبال یکشنبه و یکشنبه به دنبال دو شنبه و... . و باز جمعه می رسد و صبح به غروب دلگیرِ تنها و دوباره پایان. و من هم چنان نشسته ام. نه اکنون، که در تمام این تیک تاک ها من نشسته ام. زیرا ایستادن را تنها هنگامی می دانم که نام « قائم» برده می شود. نه، آن لحظه نیز نشسته ام؛ که به پاخواستن، به ایستادن نیست؛ به اقدام است و حرکت و این است انتظار. من نمی دانم چه باید بکنم؛ نمیدانم منتظر کیست؟ و انتظار چیست؟ نمی دانم منتظر چه کسی هستم و چه اتفاقی می خواهد بیافتد و نمی دانم و نمی دانم.
با این همه نمی دانم، چه باید کرد؟ تنها نشست و آرزو کرد! آرزو که ای کاش چشمم به جمالش روشن گردد؟! ای کاش به حضورش بپذیردم؟! ای کاش در رکابش به شهادت برسم؟! و هزاران آرزوی دیگر؛ نمی دانم.
چند سالی است که منتظرم؛ چند سالی که زیسته ام. و او هزار و دویست و اندیست که منتظر است. او که ما و همه در این سالیان دراز انتظار آمدنش را داشته ایم و داشته اند؛ خود نیز منتظر است. او با تمام احساس و عاطفه اش؛ با تمام مهربانی و عطوفتش نسبت به همه انسان ها بیش از هزار سال است که منتظر است.
چند سالیست که منتظرم و طاقت از دست داده ام و فریادم به آسمان رسیده است. من که رنج کسی را نمی برم؛ غم کسی را نمی خورم؛ و اندوه کسی اندوهگینم نمی کند، فریادم بلند است و عنان از کف داده ام.
و امام سرشار از احساسی است که چنین بیان شده:
- امام رضا(ع): ...الامام الامینُ الرفیق، و الاخُ الشفیق، و کالامِّ البَرَّۀ بالولدِ الصغیرِ. مَفزَعِ العباد...( تحف العقول/ 324 )
- ... امام امین و دوست است، و برادر مهربان است، و مانند مادری مهربان است نسبت به فرزند خود، و پناهگاه مردم است... .
امام که چنین احساس عمیق و لطیفی نسبت به تمامی انسان ها دارد؛ احساسِ برادری، و بلکه بیشتر و بزرگتر، احساسِ مادری مهربان که حاضر است جانش را برای فرزندش بدهد. بیش از هزار و دویست سال است که منتظر است. ونیک بنگر که چه غم ها بر دل دارد این کانون عاطفه و احساس، چه رنج ها که برده است و چه اندوه ها که بر دل دارد از اندوهگینی من، تو و ما. که چنین گفته اند:
- امام علی (ع): اِنّا لَنَفرحُ لفَرحِکم و نَحزُن لحُزنِکم... (مکیال المکارم 1 /94 و 53 )
- ما در شادمانی شما شاد و برای اندوه شما اندهگین می شویم...
این است ارتباط عمیق احساس امام با امت. این احساس هزار و اندی سال است که هر چه غصه و غم است به دوش کشیده و می کشد. تمامی رنج های بشریت را در این سال ها مشاهده کرده و از این نا انسانی های بشریت رنج برده و می برد؛ گویا که او خود به جای دردمندان است و رنج ها به جان او حمله ور می شوند و او را آماج تیرهای خود قرار میدهند:
- امام صادق(ع): ... وَ الله لانا اَرحَم بکم مِنکم بأنفُسِکم... (مکیال المکارم 1 / 94 و 53 )
- ... به خدا سوگند که من نسبت به شما، از خود شما، مهربانتر و رحیم ترم... .
آیا از خویشتن دوستی و اصل « حُبّ ذات» چیزی فراتر متصور و قابل فرض است؟ و می توان به امری بالاتر اندیشید؟ امام بیش از این نیز به انسان و انسانیت می اندیشید و نگران تمامی بشریت است با هر درد و رنجی که می برند و بر دوش می کشند. این رنج ها رنج امام نیز هست. این چه قلبی است و چه احساسی که تمامی این دردها و رنج ها را به جان خویش می خرد و هیچ بنده ای را در غمش تنها نمی گذارد.
- امام رضا(ع): ... ما مِن احدٍ مِن شیعتِنا ... ولا یَغتمَّ الّا إغتَممنا لِغَمِّه، و لا یَفرَح الّا فَرحنا لفرحِه، و لا یَغیبُ عنّا احدٌ من شیعتنا اینَ ما کان فی شرقِ الأرضِ و غربِها و من ترکَ من شیعتِنا دَیناً فهو عَلَینا ... (مکیال المکارم 1/ 52)
- ... هیچ یک از شیعیان ما غمنده نمی شود مگر اینکه ما نیز در غم آنان غمگینیم، و از شادی آنان شادمانیم. و هیچ یک از آنان در مشرق و مغرب زمین از نظر ما دور نیستند، و هر یک از شیعیان ما که بدهی از او بماند (و نتوانسته باشد بپردازد) بر عهده ما است... .
این است شور و سوزها در احساس خدایی امام نسبت به نجات انسان و انسانیت. امام سال ها و قرن هاست که یار ، یاور، غمخوار و غمگسار بشریت مظلوم و محروم و ستمدیده است. او همراه انسان تنهاست. همدم انسان بی همدم است و تمامی غم های درونی و بیرونی انسان ها در روزگاران در دل و جان اوست و او چنین باری را از رنج ها و دردها باخود به همراه دارد. او که چونان جد خویش هیچ انسانی را از هر مسلک و دینی از چشم نمی اندازد و به فراموشی نمی سپرد. و یادآور آن رفتار و زیست خورشیدسان آنگاه که به دختری یهودی ظلمی شده بود این چنین خروشید:
- امام علی(ع): ... و لَقد بَلَغنی انَّ الرّجلَ کانَ یَدخُل علی المرأهِ المسلمهِ و الاُخری المُعاهده، فَیَنتَزِعُ حِجلها و قُلبها و قَلائدها و رِعاثَها، ما تَمتَنِعُ منه الّا بالاِستِرجاع و الاِستِرحام، ثمّ انصَرفوا وافِرین، ما نالَ رجلاً مِنهم کَلمٌ و لا اُریقَ لَهم دمٌ ، فلو اَنَّ امرَءً مسلماً ماتَ مِن بعدِ هذا اَسَفاً ما کانَ به مَلُوماً، بل کان به عندی جدیراً ... .( نهج البلاغه /95 – الحیات 2 / 258)
- ... به من خبر رسیده است که مردی از آنان ( لشکریان متجاوز معاویه، به فرماندهی سفیان بن عوف غامدی) بر زنی مسلمان یا در ذمّه اسلام وارد می شده و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره او را به زور می ستانده، و هیچ مانعی برای این کار جز گریه و زاری و ترحم خواهی نمی دیده است. بدینگونه آن سپاه با اموال بسیار باز گشتند، در حالی که هیچ یک از ایشان زخمی ندید و خونی از ایشان نریخت. اگر مسلمانی بعد از این از تاسف بمیرد، نباید سرزنش شود، بلکه سزاوار مسلمان است که ازچنین غصه ای بمیرد ... .
بدین گونه است ه علی بن ابیطالب (ع) با شراکت در غم و رنج مردم ارزشمند می داند.
- امام علی(ع) : اَ أقنَعُ مِن نَفسی بأن یُقال امیرالمومنین، و لا اُشارِکُهم فی مَکارِه الدهّرِ...(نهج البلاغه / 971).
- آیا باید تنها به این خرسند باشم که مرا امیر المومنین بخوانند، و در تلخی های روزگار شریک مردم نباشم ... .
این است احساس امام در این دوران طولانیِ طاقت فرسایِ جان کاهِ رنج آورِ دردمند. او در این هزارو اندی سال در محاصره است، در محاصره ...
1. از ميان دو واژه انسان و انسانيت، اولي در ميان كوچهها و دومي در لابلاي كتابها سرگردان است. ويكتور هوگو 2. بايد به كردهها و نكردههاي خويش نگريست و نه اينكه در پي ديدن كردارهاي بيارزش و يا كردهها و نكردههاي ديگران بود. بودا 3. زائيده شدن رنج است، پيري رنج است، بيماري رنج است، مرگ رنج است، از عزيزان دور بودن رنج است، با ناعزيزان محشور بودن رنج است، به آرزو نرسيدن رنج است، سخن كوتاه: ـ پنج بخش دلبستگي ـ رنج است. بودا 4. دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند كه يافت مينشود، گشتهايم ما گفت: آنكه يافت مينشود، آنم آرزوست.
1. آستين هايش را بالا مي دهد، جورابش را در ميآورد و مچاله ميكند و ميگذارد توي جيبش. خدا خيرش دهد اگر يك ثانيه ديگر بيرون بود از حال ميرفتم. لبانش ميجنبد، گمانم دعاهاي وضو را ميخواند. مشتي آب بر ميدارد و از بالاي پيشاني سرازير مي كند و ... . هنوز اذان نگفتهاند، كه سر جاي هميشگياش پشت سر آقا مينشيند. 2. الله اكبر... . نماز نافلهاش را شروع ميكند. سلام ميدهد و مفاتيح را باز ميكند. مبادا دعاهاي روز از دستش در برود. 3. الله اكبر... . آقا ميايستد و نماز را ميبندد. درست پشت سر آقا در صف اول. جايش مشخص است. و سجاده مخصوصاش هميشه پهن. السلام عليكم و رحمت الله و بركاته. 4. تيك تيك تيك ... . دانههاي تسبيحِ دانه درشتش به صدا در ميآيد. صداي سوت سبحانالله گفتنش در مغزم ميپيچد. 5. پايش را كه داخل حيات مسجد گذاشت، چشمش به سعيد يكي از بچههاي محل افتاد كه دانشجوي هنر است و... . - لا اله الا الله! سعيد قرمز شد و سرش را انداخت پايين و از در مسجد بيرون رفت. 6. وارد پاساژ شد و يك راست رفت تو مغازه آقا جاويد دهن لق. - خبر داري ديشب حسن و كامي تا دير وقت تو مغازشون داشتن با اون دوتا مشتري لاس ميزدن بعدشم كه خدا ميدونه. امروز صبحم كه رفته بودم بانك رييس ميگفت چك جمشيد برگشت خورده، عجب آدم بد حسابيه، مثل ريگ مال مردمو ميخوره و يك ليوان آبم روش ... . خوب كه همه حرفاشو زد و خيالش جمع شد كه همه پاساژ خبر دار ميشن آمد بيرون. 7. _ بچه بدو كركره ها رو بكش پايين كه دير شد. - حاج آقا ميشه حقوق اين ماه رو بدين. ماه قبل رو كه ندادين مادرم مريض شده ميخوام ببرمش دكتر. - بازم كه حرف پول و زدي مگه نميبيني دستم خاليه ... 8. اين حاجي رو اينجوري نگاه نكن با اين پيشاني ... . براي همه اسم گذاشته و هيچ كس از دست زبونش امان نداره. يك ريز يا متلك ميگه يا غيبت ميكنه يا تهمت و... . 9. كنترل پاركينگ را از جيبش در آورد و زد. در باز شد. بنز مشكي حاجي آرام وارد پاركينگ شد. 10. وارد نمايشگاه نقاشي شدم استاد ايستاده بود و داشت به ميهمانان خوش آمد ميگفت. چرخي زدم وآثار فوق و العاده استاد را ديدم. موقع رفتن كلي از كارها تعريف كردم و هر چي ميتونستم گفتم. 11. وارد كلاس شدم هنوز كسي نيامده بود. قلم را برداشتم و تو يكي از كارهاي استاد دست بردم و هر جا رو كه دلم خواست خراب كردم. گوشه چند تا از تابلو ها هم يادگاري نوشتم. و ... 12. صبح تا شب عبادت ميكنيم اما نقاشيهاي زيبايش را ... .
هنوز برای من سوال است که آیا فاطمه(س)، تنها با آن اتفاق که قلب هر شیعه ای را می خراشد و روحش را به درد می آورد، شناخته می شود؟!! کجاست خطب فاطمی؟ کجاست آن سیره و روش زندگی؟ کجاست آن کلمات راه گشا؟ و... گویا همه اینها به فراموشی سپرده شده است و حرفی از آنها در میان نیست ونه شناختی عمیق، در کار است. نمی دانم آیا عزاداری بدون شناخت و معرفت چه جایگاهی خواهد داشت. ای کاش کمی هم به شناختمان می افزودیم و معرفتی پیدا می کردیم.
عكاسي، نگاهي متفاوت به جهان پيرامون؛ چنديست كه مرا به خود گرفتار كرده است. و " قاب ها " دريچه جديديست كه من در اين دنياي مجازي گشوده ام، تا عكس هاي خود گرفته ام را در آن قاب بگيرم.
بیش از یک سال از اولین مطلبی که در وب خود نوشتم می گذرد. و امشب باز می خواهم همان مطلب را در این جا بیاورم.
..........................................................................................................................
چندی پیش و در آن هنگام که روزنامه های غربی به پیامبر توهین کردند، بسیار اندوهگین شده و بر آن شدم در پاسخ به آن سخنان کذب و تصاویر غیراخلاقی مطلبی بنویسم تحت عنوان " حق پیامبر بر تمدن بشری" که متاسفانه برخی گرفتاری ها مجال آن را تا کنون نداده است. از سوی دیگر تنی چند از دوستان مدتی بود که درخواست وبلاگی داشتند تا حرف های نداشته را آنجا بنگارم، این خواهش دوستان به لطف خود آن بزرگواران محقق شد.
اکنون مجالی است برای ارائه برخی از یادداشت ها که جمع کرده ام و آن سخنان بزرگان تمدن بشری است پیرامون شخصیت پیامبر (ص) که مرا بیشتر متعجب ساخته است از این همه حرف های تو خالی و رهنمون داده شده از سوی سیاست مداران جانی غرب نه انسان های آزاده و آزاداندیش که چنین گفته اند:
1. دکتر گوستاولوبون: اگر ارزش مردان را از روی اعمال آنها بسنجیم، باید اعتراف کنیم که محمد (ص) از بزرگترین مردانی است که تاریخ آنها را شناختهاست.
2. ویل دورانت: اگر بزرگی را به میزان تأثیر مرد بزرگ در مردمان بسنجیم، باید بگوییم محمد (ص) از بزرگترین بزرگان تاریخ است.
3. ژان ژاک روسو: ای محمد (ص) ای آورندهی قرآن، کجایی بیا و دست ما را بگیر و به باغ و صحرا و چمن، به هرجایی که میخواهی ببر. تو اگر ما را میان دریای بلا ببری خواهیم رفت زیرا تو دانا به حیات و زندگیِ ما هستی.
4. تولستوی: شکی نیست که محمد (ص) از مردان بزرگ و مصلحینی است که به حقائق و امور اجتماعی خدماتِ بینظیری نمودهاست و همین فخر برای او کافی است که یک ملت عقبافتادهای را رهبری نمود و طریقهی صلح و آرامش و راه ترقی و مدنیت را به روی آنان باز کرد.
5. ولتر: محمد (ص) در مدت کوتاهی اعراب وحشی و خونخوار را چنان رام و تربیت کرد که بعد از آن، مهربانی و طرز سلوک آنان حیرتآور بود. تاریخ هرگز چنین فاتحین مهربانی را از یاد نمیبرد.
6. لامارتین: محمد (ص) شخصی است مافوق بشر و مادون خدا؛ پس باید گفت بدون شک محمد (ص) فرستادهی الهی است.
7. توماس کارلایل: محمد (ص) جوانمردترین مردم بود و در بردباری و امانت مانندی نداشت، خوشصحبت و راستگو و پاکدامن و درستکار بود و از این جهت در میان قوم خود به امین ملقب گردید.
8. توماس کارلایل: محمد (ص) در میان جهانیان از خانوادهی هاشم و قیبلهی قریش متولد و جهان را به نور تعلیمات و اصلاحات خود منور ساختهاست.
9. ادوارد گیبون: دین محمد (ص) از هر عیبی مبری است و هیچ گونه نقصی ندارد و قرآن بزرگترین برهان بر یگانهپرستی محمد (ص) است که مردم را از پرستش هرگونه بتی ممنوع ساخت.
10. گوستاو لوبون: برخلاف آن چه دربارهی محمد (ص) گفته میشود، این مرد با کمال بزرگواری و بردباری و حسن اخلاق با بزرگان رفتار نموده است.
11. ایلیوس رژمانوسی: محمد (ص) بزرگترین مصلح و مجاهدی است که در تاریخ آمده و همیشه از طرف خدا تأیید شدهاست.
12. بودلی: واقعاً این کار، یعنی ایجاد اتحاد بین اعراب صحرانشین باورکردنی است؟ کسی که دربارهی زندگانی وی تفکر کند، مبهوت حکمت و تدبیر او میشود و محمد را زندهای میبیند که در هیچ عصری نمیمیرد.
13. کارادی فو: محمد (ص) پیامبر و الهامشده از طرف خدا و مؤسس دینی بود که هیچ کس را در این مقام عالی، نمیتوان با او مقایسه کرد.
14. بودلی: در حالی که ما از زندگانی مسیح بیش از سه سال، آن هم بعد از بعثتش نمیدانم و از مدت سی سال، زندگانی او قبل از بعثتش هیچ اطلاع نداریم، زندگانی محمد (ص) کاملاً روشن و بدون ابهام است.
15. دیسون: پیشرفت محمد (ص) در قانونگذاریش در میان قدیمیترین ملل آسیایی و برقراری قوانین آن در طی قرنها در تمام نواحی اجتماعی، خود بهترین دلیلی است بر حقیقت این مرد.
16. ار. اف. بودلی: اولین آشنایی من به مقام محمد (ص) قبل از جنگ جهانی اول و ... در میان کوههای کشمیر، از راه یک شکارچی مسلمان بود که از شکار دست کشید و رو به قبله مکه نماز خواند.
17. توماس کارلایل: من خیال میکنم اگر قیصر یا کسری با آن قدرت و تاج و تختی که داشتند بر عربها پیروز میشدند، نمیتوانستند آنها را به اندازهی محمد (ص) که لباسش را خود وصله میکرد رام و خاضع کنند.
18. جان دیون پورت: محمد (ص) گفته مغزی که فکر و تحقیق در آن نباشد مانند جسمی بیروح است و به پیروانش امر کرده که دانش را در دورترین نقاط روی زمین جستجو کنند.
19. اورلین: اوصاف شایستهی محمد (ص) مانندمحبت و شهامت به قدری عالی است که هر انسانی را تحت تأثیر قرار داده، مانع از هر گونه اعتراضی میشود چرا چنین نباشد؟ در حالی که محمد دشمنی خانوادهاش را با صبر عظیمی تحمل کرد.
20. بلانسیه: محمد (ص) کتابی را آورده و به تمام بشر اعلام کرده و از آنها خواستهاست که اگر توان دارند یک سوره مانند سورههای قرآن بیاورند و همه مخالفین در مقابل آن ناتوان شدند.
21. دکتر ویلس: ما اگر محمد (ص) را پیامبر ندانیم حداقل نمیتوانیم ارتباط کامل او را با خدا منکر شویم. زیرا غیر از محمد (ص) کسی را در تاریخ نمیبینیم که مسیحیت دوران اول را درست و عقلانی تفسیر و بیان کند.
22. جان فیزات: شک در بعثت محمد (ص) را، شک در خداوندی که شامل تمام جهان و جهانیان است، باید دانست.
23. فارسی بک الخوری: محمد (ص) توانست سخن عرب را با آن همه اختلافی که داشتند یکی کند و امتی از آنها به وجود آورد که امروز دنیا را فتح کرده است.
24. ایلیوس ژمانوس: محمد (ص) تأییدشده خداست و بر ماست که دستورات او را فرا گرفته و عمل کنیم و باید معتقد شویم که آنچه بر او وحی شد، یک برنامهای است الهی و تغییر ناپذیر.
25. جان دیونپورت: عقیده و امیان محمد (ص) از شوائب، سوء ظن، ابهام و تردید مبری بوده است.
26. برنس کایتان: امتیازات شگفتانگیزی که محمد (ص) داشت، او را یک شخصیت کامل سیاسی نشان میدهد تا یک پیامبر الهی.
27. آلفونس دو لامارتین: هیچ یک از اولاد آدم مثل او (محمد) در اندک مدتی نتوانسته است چنین انقلاب بزرگی در عالم بنماید.
28. جون فیتزات: محمد (ص) بزرگترین خیرخواهان نوع بشر است و ظهور او نشانه یکی از کاملترین عقلها در تمام عالم میباشد
29. فنلی: این شخص محمد (ص) با خوشفهمی که داشته، اساس یک نظام دینی و سیاسی را پایهگذاری کرده که هنوز هم بر میلیونها انسان، با اختلافات نژاد و اخلاقهایی که دارند حکمفرماست.
30. ژاک ژان روسو: حضرت محمد (ص) پیامبر اسلام نظریه داشت که توانست با آن سیستم سیاسی خود را به خوبی متحد سازد.
31. مارکودار: با غنی و فقیر، یکسان رفتار میکرد، به حقیقت پیغمبر مبارکی است که خداوند او را برای بشر فرستاده است.
32. اسکندر دروماس: محمد (ص) بر اساس تعلیمات ارزندهای که در دینش بود و اخلاق عالی و صفات شایستهای که در وجودش داشت، معجزهی خاور میانه شد.
33. زویمر: تنها سبب پیشرفت محمد (ص) شخصیت اوست.
34. دورمن: قرآن لفظ به لفظ به وسیله فرستاده خدا بر محمد (ص) وحی شده و هریک از الفاظ آن کامل و تمام است.
35. آنتلم بریلات کاواران: محمد (ص) نابغهای بود که در میان بشر ظهور کرد، او مرد بیمانندی بود و زمانه نظیر او را بوجود نخواهد آورد.
36. هارلوگ آلیس: تنها معلمی که مسائل جنسی بشر را با کمال دقت و پاکی مورد بررسی قرار داده پیامبر اسلام است.
37. توماس کارلایل: من محمد (ص) را چون طبعش اخلاص بود و در کارهایش فریبکاری و ریا و تظاهر نداشت، دوست دارم.
38. توماس کارلایل: محمد (ص) جوانمردترین مردم بود و در بردباری و امانت مانندی نداشت، خوشصحبت و راستگو و پاکدامن و درستکار بود و از این جهت در میان قوم خود به امین ملقب گردید.
39. بودلی: محمد (ص) یک رادمرد واقعی بود و اگر در قرن بیستم زنگی میکرد، نظریات او قطعاً با نظریات متفکرین عصر جدید مطابقت داشت و یقیناً رهبر آنها میشد.
40. بک خوری: دین او رسول خدا (ص) کاملترین ادیان جهان است، شریعت مقدس ایشان حاوی مسایلی علمی، اجتماعی، ادبی و تشریعی است.
41. بلانسیه: پیامبر اسلام محمد (ص) از برجستهترین و مشهورترین شخصیتهای تاریخی است که او به یک دفعه سه کار بسیار مهم انجام داد. ملتی را زنده کرد، حکومتی را تشکیل داد و دینی را تأسیس کرد.
42. ژان اتنبورت: همان اندازه که صفات محمد (ص) را در مصادر تاریخی صحیح میبینیم، به همان اندازه گفتار وادلهی مخالفینش را نادرست مییابیم.
43. جورج برنارد شاو: من پیشبینی میکنم که از هماکنون آثار تسلط اسلام و مواجه شدنش با انسانها و ادوار تاریخ پدیدار شدهاست، ایمان محمد (ص) مورد قبول اروپای فردا خواهد بود.
44. بورس ورث اسمیت: من به جرأت ایمان دارم که روزی عالیترین فلسفههای انسانی و صادقترین اصول مسیحیت تصدیق خواهند کرد و ایمان خواهند آورد که محمد (ص) پیغمبر حقیقی از جانب خداست.
45. برجیس: محمد (ص) بهترین اخلاق را داشت، کاملاً برعکس آن بود که دشمنانش او را معرفی میکنند، او منزه از هر بدی و پلیدی بود، او کسی بود که برای اصلاح اخلاق بشر قیام نمود.
46. بودلی: محمد (ص) دستدادنش نشانهی دوستی بود، خیلی باوفا بود نسبت به کودکان و حیوانات مهربان بود و در راه، کودکان از او میخواستند که آنان را به دوش بگیرد و ایشان نیز قبول میکرد.
47. توماس کارلایل: در تمام شئون زندگی در لباس و خوراک ... زاهد بود، معمولاً خوراکش آب و نان بود، چه بسا چند ماه میگذشت که از خانهی او دود بلند نمیشد.
48. جان فیزات: محمد (ص) از بزرگترین خیرخواهان بشر است و یکی از عالیترین عقول میباشد در تمام عالم، اگر آسیا بخواهد به فرزندان خود افتخار کند، سزاوار است به این رادمرد بزرگ و بیمانند جهان افتخار نماید.
49. برتلمی: محمد (ص) باهوشترین و مداراکنندهترین آنان با دشمنان بود، حکومت او برقرار نشد مگر در اثر شایستگیهایی که خود او داشت.
50. دیسون: محمد (ص) در عصر خود از خوشفهمترین اعراب و دیندارترین و متقیترین آنان بود، سعهی صدر داشت و نسبت به دشمنان خود و مخالفان دینش، ارفاق و گذشت داشت.
51. دیون پورت: آیا ممکن است کسی منکر شود مقام و فضل این مرد عربی را که قیام نمود برای اصلاحاتی که در آن زمان و سامان پیدا نمیشد از پرستش خدای یگانه و جلوگیری از بتپرستی و دخترکشی و شرب مسکر و برد و باخت.
52. ژان انتبورت: عظمت پیامبر اسلام و صفات عالیش برای همه کس که به حقیقت بخواهد درک کند آشکار است، چگونه عظمت محمد (ص) پنهان باشد؟ در صورتی که ما کوچکترین ایرادی نمیتوانیم بر دیانت او گرفته و تهمتی را به او وارد کنیم.
53. کازانوفا: زندگانی پیابر اسلام نشان میدهد که روش او جدی و بسیار پسندیده بودهاست. هنگامی که به اوج ریاستش رسیده بود باز به آراء دیگران ارج نهاده به پیشنهاد آنان گوش میداد.
54. فارس بکالخوری: محمد (ص) از بزرگترین شخصیتهای جهانِ گذشته و آینده بزرگتر است.
55. جورج برنارد شاو: من همیشه دین محمد (ص) را با احترام بسیار عالی نگریستهام، چرا که فعالیت و شادابی شگفتآمیزی در آن وجود دارد.
56. فارس بک الخوری: محمد (ص) از بزرگترین مردان با عظمت عالم است. چهان پس از او مانندش را ندیده است و دینی که او آورده جامعترین و کاملترین ادیان است.
57. برنارد شاو: اگر به اروپا مردی مانند محمد (ص) حکومت میکرد، تمام دردهایش را دوا میکرد. دنیا کمکم میفهمد که اسلام یعنی چه، هنوز دو قرن از آمدنش به اروپا نمیگذرد که در تمام آن رخنه کرده است.
58. توماس کارلایل: انکار حقانیت آیین اسلام مخالف انصاف، بلکه لکه سیاهی ننگ و عار است و مردمی که در زندگانی محمد (ص) اندک تفکر و تأمل نماید بایستی با تمام قوا از تعرضات جاهلانه متصرفین مداخله و جلوگیری نماید.
59. پرنس کایتان: کسی که محمد (ص) را شناخته، جرأت نمیکند به کرامت او نقصی وارد سازد و هرکه کوچکترین جسارتی کند قطعاً به خود و محمد (ص) ستم کرده است. اروینگ: آخرین پیامبر، محمد (ص) دارای اخلاقی شایسته و زندگانی ساده و آرای عالی و تفکر عمیق بود. سخنان کوتاه و زیبای او دارای معانی بزرگ و عمیق میباشد، پس مقدسی است با کرامت.
60. فرانسواماری ولتر: من لیاقت آن را ندارم که بند کفش محمد (ص) را بگشایم.
سحرگاهان که در خوابی تو را من لینک خواهم کرد به بقال محل هم لینک خواهم داد به وبلاگ سپوران و گدایان نیز خواهم رفت سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید مرا هک کن خیالی نیست دوباره آی دی از نو و روز از نو تمام شب به روزم من و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد و با فیلتر شکن یک روز وبلاگ خدا را باز خواهم کرد. « علیرضا قزوه» این هم شعر زیبایی از شاعر گرانقدر قزوه به جای پستی از خودم، در حالی که نوشتنم نمی آید.
عاشورای سال 61 هجری است. صف در صف ایستاده اند. شمشیرها آخته، نیزه ها در دست، کمان ها کشیده، اسب ها نعل تازه زده؛ آماده تاخت و تاز. شمرها، نه یزیدها، نه تمامی جاهلیت عرب در آن سو ایستاده اند؛ برای قطعه قطعه کردن حقیقت. آمده اند اسلام را زیر سم اسبان پاره پاره کنند. فریاد حقیقت را خاموش گردانند. در این سو تمامی حقیقت بود و فریاد عدالت. خطبه ها خوانده شد. یکی برای معرفی خود و اتمام حجت، که کسی نماند و بگوید که من نمی دانستم و نمی شناختم. و خطبه ای مهمتر برای بیان عدالت و حقیقت عاشورا. بیان شد آنچه برای آن، حج را نیمه تمام گذاشته بود. و راهی نینوا گشته بود. حمله آغاز شد، یاران یکی یکی رفتند. کجاست حر بن یزید ریاحی؟ کجاست حبیب بن مظاهر؟ کجاست نافع بن هِلال جملی؟ کجاست مسلم بن عوسجه؟ کجاست قاسم بن حسن؟ کجاست علی اکبر؟ کجاست عباس بن علی؟ کجایند یاران؟ کجایند مردان مرد؟ کجایند حقیقت طلبان تاریخ؟ حقیقت تنها ایستاده بود در برابر تمامی کفر قریش و جاهلیت عرب. شمشیرها، نیزه ها، کمان ها حمله ور شدند. شمرها آمدند و سرها بر نیزه رفتند. خورشید دوباره در آسمان درخشید. اما تنها جسم او را به شمشیر و نیزه زدند، و اسبان را بر تنش راندند. خون، حقیقت را آبیاری کرد. زنده نگاه داشت. پرچم هرگز بر زمین نیفتاد، بانویی رسالت را بر دوش کشید. فریاد عدالت و حقیقت شد. خروشید . کاخ سبز را ویران ساخت. دگرگون کردند آنچه در آن سو می خواستند. و نشد آنچه آنان بر آن بودند. این خورشید بود که می درخشید و عالم را گرما می بخشید. شب مرده بود. ......... صف در صف ایستاده ایم. چشم ها گریان بر آن جسم که به شمشیر و نیزه زده اند. صف در صف ایستاده ایم، شمشیرها آخته، نیزه ها در دست، کمان ها کشیده و می تازیم بر آن اندیشه و پیام، با چشمان گریان. می گرییم و می تازیم. می تازیم و می گرییم. حقیقت را فراموش کرده ایم. پیام را از یاد برده ایم. عاشورا را عاشورایی لازم است.
سرد بود، سردِ سرد. گاز نبود. نان پیدا نمی شد و اگر نانوایی نان می پخت، هیزمی آورده بود و تنور را به راه انداخته بود؛ و جمعیتی در انتظار چند عدد نان. آبگرمکن ها خاموش و روزها بود، کسی رنگ حمام را ندیده بود. بخاری های نفتی حکم طلا را پیدا کرده بود و نایاب. برای رسیدن به طلای سیاه ساعت ها در صف ایستادن، آنهم در این هوای سرد و یخبندان تجربه ای بود بسی تلخ. اجاق گاز ها توان پخت غذا را از دست داده بودند . سرد و ساکت در آشپزخانه ها سرما می خوردند. شب تا صبح خبری بود، تگرگی بود، مرگی بود، صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان بود. این است داستان قائمشهر و مدیریت بحران مسئولان. روزگار سختی بر مردم این شهر می رود بدون گاز. نمی دانم آیا آقایان به خواب زمستانی فرو رفته بودند یا این سفر های استانی شان بسیار کارآمد بوده است؟! *این قطعی گاز هم مسری شده و شهر های دیگری را گرفتار کرده است، کمتر گاز بسوزانیم ... آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان... . *چند روز تاخیر من هم به دلیل گرفتاریم در این شهر بود.
دوست بسیار عزیز و فرزانه ام جناب سید هادی نوری مطلبی را به نام " روضه خوانی شتر مرغ های سن پطرز بورغ" در وب خود نگاشته که جوابی است به مطلب سایت " عصر ایران". در توضیح هر دو مطلب نکات زیر به ذهنم آمد که برای ایشان نگاشته ام:
1- عنوان مطلب زیبا بود به خصوص با توجه با اینکه مرحوم جلال روشنفکرمآبان این سر زمین را شتر مرغان سن پطرز بورگ خوانده است.
2- مولانا به عنوان یکی از اندیشمندان و چهره های ماندگار فرهنگ اسلامی و ایرانی باید بزرگ شمارده شود و جایی برای تو هین و تکفیر این بزرگان نیست. به خصوص در دنیای امروز که غرب اندیشمندان و متفکران خود را در جهان به عنوان غول های اندیشه و تفکر مطرح کرده است و حال آنکه بسیاری از آنها در حد مولانا و اندیشمندان دیگر جهان اسلام نیستند.ما باید از این موقعیت ها در مطرح کردن اندیشه های این بزرگان کوتاهی نورزیم.
3- بزرگی مولانا و دیگر بزرگان مانع از این نمی شود که اینان مورد نقد و بررسی قرار نگیرند. و اگر نقد و نقد پذیری از جامعه ای رخت بربندد دیگر نباید به رشد آن جامعه اندیشید. این نقد و نقد پذیری است که اندیشه ها را رشد می دهد و در جامعه ای جهش علمی بوجود می آورد. پس اگر بزرگانی نقد علمی بر آرا و اندیشه های مولانا داشته باشند باید با کمال احترام بیان شود و جامعه نیز باید با کمال احترام آنها را بپذیرد.
4- در مطلب سایت عصر ایران و در جواب به انتقادات به مولانا گفته شده بود که: نکوهش مولانا در شرایطی صورت می گیرد که بزرگانی از حوزه علمیه ، مانند علامه محمد تقی جعفری (ره)، سال ها درباره مولانا تحقیق کرده و در ستایش او کتاب ها نوشته اند.
باید به این آقایان بگویم که مرحوم علامه جعفری در شرح بر مثنوی ، صد اشکال بر اندیشه های مولانا کرده و به نقد اندیشه های او نیز پرداخته است.
5-برای من بسیار جالب است کسانی که دم از آزادی اندیشه و آزادی بیان می زنند، هرگاه با اندیشه و نظری مواجه می شوند که مخالف آن می اندیشند، خود چوب تکفیر بر می دارند و ازجنس بیان خود به هوچی بازی و شارلاتانیزم متوسل می شوند و به بیان دیگر تحمل آرا و اندیشه های مخالفان خود را ندارند و چون ابزار رسانه ای و ژورنالیستی در دست این آقایان است هر چه می خواهند بر سر مخالف خود می آورند و باز فریاد نبود آزادی بیان سر می دهند. این است وضعیت مدعیان آزادی بیان در این سر زمین. ای کاش کمی هم تحمل آرا و نظرات مخالفان خود را داشتیم.
6- توجه به این نکته ضروری است که جماعت روضه خوان - البته این به معنای بی احترامی به مصیبت خوانی و عزاداری بر امامان نیست بلکه نقدی بر آنانیست که این امر مهم را دکانی برای خود ساخته اند - و بی سوادان و شارلاتان های روشنفکر نما ، باید از علما و اندیشمندان جدا گردند و باید بدانیم که عالمان، فیلسوفان، فقیهان و متفکران و آزاد اندیشان و اندیشمندان در این جامعه ، با آرا و نظرات مختلف کم نیستند که متاسفانه این دو جماعت پر سر و صدا از هر دو سو فضا را برای گفتگو و نقد عالمانه غبار آلود کرده اند. امیدوارم روزی این غبار ها بخوابد و نقد و نقد پذیری در این جامعه نهادینه گردد.
چند روزی میهمان شهر شلوغ تهران بودم. در میان جلسات و کارها و دید و بازدید های فامیلی فرصتی دست داد و با پسر دایی عزیزم حامد مقدسی، سری به موزه هنر های معاصر تهران زدیم. دو سالانه مجسمه سازی ایران بود. و آن کارهای زیبا که انسان را به وجد می آورد. البته مخفیانه چند عکسی گرفته ام که سوغات تهران است برای دوستان دنیای مجازی و خواهم گذاشت.
قم، زیارت و دیدار او با آن نگاه های عمیقش برایم دنیای دیگری بود. چند ماهی می شد که به حضورش نرسیده و کلام شیرینش را نشنیده بودم. دیدمش و باز نشست و آرام سخن گفت، از مکتب تفکیک و کتاب " الهیات الهی و الهیات بشری " که همین روزها جلد نخستش به زیر چاپ خواهد رفت. چند ساعتی در حضورش لذت بردم و به یاد آن سال های گذشته دغدغه هایش را احساس کردم. ای کاش اندکی از این احساس و دغدغه وتعهد در برخی آقایان وجود داشت. احساسی که او را از بسیاری امکانات اولیه زندگی دور داشته و بهتر بگویم خود را از این امکانات محروم کرده است؛ زیرا که از عدالت و فقر و دفاع از محروم سخن گفته است و خود نیز همانند آنان زندگی می کند و امکانات رفاهی را تا محرومی وجود داشته باشد بر خود حرام می داند. ای کاش، ای کاش و ای کاش...
این بود لذت های سفر من در این شلوغ بازار مکاره.
*. عکس های تهران را در پست بعدی خواهم گذاشت.
مجرم را آوردند. حکمش چند ضربه شلاق بود. قنبر را گفتی بزن. حکم را اجرا کرد. مجرم فریاد بر آورد که 3 ضربه بیشتر از حکم زده است و تو قنبر را خواباندی...
3 ضربه زده شد.
صدای عدالت، نه
فریاد عدالتی.
با نام کدام دین فردی را چنان می زنیم که از دنیا رخت می بندد. مگر جرمش چه بوده است که حکمش چنین باشد. ای کاش بودی و آن چند ضربه را ...
* خبر این اتفاق ناگوار مرا به یاد روایات بسیاری انداخت که امروز فراموش شده اند اما به نام آنها چه بسیار اتفاقات که نمی افتد.
* این پست تقدیم به مرحوم خانم دکتر زهرا بنی یعقوب.
* چند روزی قصد تهران کرده ام و از این دنیای دوست داشتنی مجازی به دور خواهم بود.
سفره را انداخته اند و بر سر سفره نشسته ای با تمامی بزرگان. به کجا می نگری؟ به نبال که می گردی؟!! همه را فراخواندی. آمدند وبر سفره در کنارت نشستند با آن رنگ های سیاه، دستان پینه بسته، پاهای ترک خورده، لباس های کهنه، و آن بوی تند عرق و ... . گفتمت: فدایت شوم، سفره اینان را از ما جدا کن که ما ... . گفتی: خاموش ( ساکت شو)، پروردگار تو و اینان یکیست و یکی شمایان را پرورش داده است. خاندانت هم که برتری ندارد ، پدرت آدم است و مادرت حوا. و اگر گمان کرده ای که کارهای تو عامل برتری است، اشتباه کرده ای. هر آنچه انجام داده ای در آخرت پاداشش را خواهی گرفت. در اینجا همه برابرند و هیچ چیز عامل برتری نیست. هیچ چیز، هیچ ... . * بر آستانش که می روی لختی درنگ کن، بیاندیش به کدام سرا گام می نهی. * مرا نیز از یاد مبر.
نمی خواستم در این روزها چنین بنویسم. حتی نمی خواستم دیگر در این پنجره مجازی دلتنگی هایم را بنگارم. اما نمی شود. روزهای عجیبی است. ساعت های عجیبی است. خودم هم گیج شده ام. ذهنم پر از شعر هایی است که می آید و از همه آنها تنها یکی را یاد داشت کرده ام چون سیاه نبود و بقیه را به فراموشی سپردم. تنهایم، بی هیچ هم سخنی در این روزگار تنهایی ها. روزی، ساعتی، دقیقه ای آرام می شوم وشاد، اما دوباره غم است و تنهایی که مرا دنبال می کند، سایه اش را بر من می اندازد. نزدیک تر می شود، خود را به من می رساند و هجوم می آورد. گلویم را می فشارد. می خواهم خفه شوم که رهایم می کند و مهلتی برای نفس کشیدن به من می دهد و دوباره حمله آغاز می شود.
از هر سو و هر جا که می خواهد بر من می تازد. درخانه، در جلسه شعر، هنگام درس دادن، صحبت کردن، راه رفتن، شعر گفتن، تفریح کردن،... هر آنی ممکن است پیدایش شود و مرا به قهقرا ببرد.
گویا این شعر سالها پیش دنیای امروز من است:
گریه
فرار می کند
و آن سو، من
غربت میان ما
هزار ستاره فاصله شد
می دوم
دور می شوم
گم می شوم
سرگردان
اشک دیگر پناهم نیست
سجاده خشک
آسمان ساکت
دانه های تسبیح عقیم.
3 / اردیبهشت ماه / 1384
*. برای این نوشته ها مرا ببخشید که اگر اینجا هم ننویسم، ...
در کنار آب ایستاده ای. کاری بکن، دستی بشوی، پایی به آب بزن، غسلی بکن. این گونه که ایستاده ای باورم نمی شود که آب دیده باشی. راستی آب دیده ای، آب خورده ای، تنی خیس کرده ای یا تنها شعار می دهی.
دارد می آید. صدای پای آب.
دارد می آید صدای او که سخنی به زیان کسی نگفت، سخن کسی را هم قطع نکرد، نیاز هر که را می توانست، برآورده می کرد. صدای پایش دارد می آید، صدای او که بر تکیه گاهی در میان افراد تکیه نداد. پایش را در حضور هیچ کس دراز نکرد و هرگز سخنی ناشایست نگفت و...
چرا ایستاده ای خود را به آب بزن.
* تولدش همین نزدیکی هاست آب 11 ذی القعده.
باورم نمی شد. نوبت که نداشتم. فیش حجی هم در کار نبود. درست در همان لحظه که نیازش داشتم، دستی مهربان هدیه اش داد. شبِ پرواز رسید. فرودگاه، جمعیت، بدرقه، شلوغی، ... و چیزی که هنوز باورش برایم سخت بود. از زمین جدا شدم. پرواز؛ پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است. دیگر زمینی در کار نبود، شهری بود در آسمان، اگر پرنده می شدی. و پرواز می کردی بر تمام تاریخ هزاروچهارصدو اندی سال شیعه. بر تمامی آن کوچه های خراب شده. راستی کدام قوم را دیده اید که آثار فرهنگی و باستانی خود را خراب کنند؟ آدم ها برای خود، گذشته می سازند و فرهنگ می تراشند، اما امان از این مردم بی فرهنگ، که هر چه از دستشان برآمده تخریب کرده اند و اگر جایی را سالم گذاشته اند(مسجد النبی) از ترس افکار عمومی جهان اسلام بوده است. از هتل محل اقامتم که در می آمدم، آتش بود که می وزید. دشداشه عربی، چفیه و عینک دودی هم فایده ای نداشت. آنقدر آتش بود که فریم عینک صورتم را می سوزاند. تا مسجد راهی نبود. می رفتم و می آمدم. هر وقت که حالی داشتم عبادتی می کردم و بقیه وقت را به وقایع آن سرزمین می اندیشیدم. بر سر درس طلاب وهابی حاضر می شدم.- نسبت به مکه بسیار جالب تر بود.- اما خشک و بی روح. عاطفه، احساس، محبت و هر چه از این جنس باشد در میان آنان مرده است. ونمی دانم کدام قدرتی توانسته چنین انسان هایی تربیت کند. خشک و بی عاطفه. چوبی در دهانشان می گذارند که آدم را یاد پلنگ صورتی می اندازد و در این خیالند که به سنت نبوی عمل می کنند واین مسواک زدنشان است. مرده هایشان را که دفن می کنند ندیدم که کسی گریه کند، مگر یک روز که صاحب عزا جوانی بود عزیزی از دست داده، بسیار آرام و اندک می گریست و مواظب بود تا جلب توجه نکند. برایم جالب بود. و ... اگر اشک نباشد و لحظاتی که انسان محتاج گریستن است، این اتفاق نیفتد؛ نمی دانم چه بر سر انسان خواهد آمد؟ ... آنجا، جرات نجوا کردن و گریستن نمی یابی که این را شرک می دانند و کفر. وچنان بر سرت فریاد می زنند که – حاجی حرام، حرام – بقض هزار ناله و اندوه، هزار رنج و غصه تو را خفه می کند. و تو باید در درونت گریه کنی و ناله و فغان سر دهی بر آن همه بی مهری که رفته است و آنهمه قدر که دانسته نشده و اجری که گذارده نگشته. می گفتند که کوچه بنی هاشم در میان مسجد و قبرستان بقیع بوده است که امروز صحنی است سنگ فرش شده. ساعت ها دراین میانه قدم زدم، در ظل آفتاب و در دل شب، و تمامی در این اندیشه که کدام سرزمین بیش از این خاک به بشریت خدمت کرده است، یونان، هند، بین النهرین، مصر، چین، آلمان، فرانسه، انگلیس، آمریکا، ... . اهرام مصر، دیوار چین، آثار رم باستان، یونان، تخت جمشید و... نگه داری می شود اما فرهنگ ساز ترین سرزمین آثارش باید به دست فراموشی سپرده شود. بر سر در سازمان ملل این شعر سعدی آورده شده است: بنی آدم اعضای یک دیگرند که در آفرینش زیک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار ونمی دانم آیا برای انسان چگونه باید قراری باقی بماند، که ببیند سعدی ماندگار شده و برای او کنگره های جهانی بر گزار می شود بر سر درِ خانه ملل جهان نوین شعرش به یادگار مانده است در حالی که سخن از آن کس دیگریست که به فراموشی سپرده شده و نامی از اونیست. که این شعر ترجمه روایتی است از امامان شیعه. در این شهر فریاد انسان هایی را می شنوی که تمدن بشری به آنها مدیون است. حتی اگر پیامبر و امام بودنشان را منکر شوی نمی توانی از خدماتشان به بشریت و فرهنگ سازی آنها چشم پوشی کنی. پای پیامبر از سنگ های جاهلیت مدرن شده مجروح است، صدای علی در نخلستان های تنهایی همچنان می پیچد و ناله فاطمه در بیت الاحزان بشریت به گوش می رسد، کریم و کرامت با تیر پذیرایی می شود، حسین را دوباره تنها به کربلا رهسپار می کند، و سجاد زبور خویش را برای قومی می خواند که شنوایی از دست داده اند، بر منبر درس باقر و صادق کسانی پای گذاشته اند با مغزی تهی و مدرسی پر از مجسمه های متحرک، و... انسانی در این روزگار که رنج تمامی این رنج ها را به دوش می کشد. و نمی دانم روزی چند بار بین مسجد وبقیع در اندیشه این رنج ها که کشیده شده، قدم می زدم، وبر این ناسپاسی ها نفرین می فرستادم. نخستین بار که وارد بقیع شدم، بهت زده گشتم. گمان نمی کردم هیچ قومی به این بی فرهنگی در دنیا یافت شود. ذهنم خسته بود تنها کاری که می توانستم انجام دهم گردشی بود در میان قبرستانی که گنجینه های فرهنگ بشری در میان آن آرمیده بودند و تاریخی مجسم در برابرچشمانم. بقض چنان سنگین بود که دیگر اشک هم جوابگو نبود ...
من یک مرغ دریاییم من می خواهم یک مرغ دریایی باشم روزها، ساعت ها، دقیقه ها، ثانیه می گذرد و من ... مدت هاست که چیزی ننوشته ام. وبلاگم پر است از هیچ. تهی است. واین سکوت، دنیای من است. دنیای تنهایی من. می خواستم درباره سفری بنویسم که دنیای دیگری دارد و حرف های زیادی برای گفتن. اما توان نوشتن نبود. امشب اجرای نمایش " سرهنگ و پرندگان" در جشنواره نمایشنامه خوانی بود. نمایشی که دوست بسیار عزیز و هنرمندم محمد جواد استادی ترجمه متن و کارگردانی آن را به عهده دارد. پس از مدت ها دیدن این نمایش زیبا و اجرای زیباتر آن مرا از لاک دلتنگی هایم در آورد و حال و هوایم را دگرگون ساخت. و وادار به نوشتنم کرد. نمایشنامه زیبا، طراحی صحنه متفاوت، موسیقی مناسب، و اجرای بسیار جذاب و هنرمندانه بازیگران، چنان بود که هر چه زمان می گذشت بیشتر در اثر فرو می رفتی و غرق در آن می شدی و هیچ گذر زمان را نمی فهمیدی. باید به کارگردان آن برای این کار قوی در این شهر که خالیست از چنین کار هایی تبریک گفت و منتظر اجرای اصلی این کار شد. اما آنچه می خواهم بنویسم حرف هایی است از سفری که بسیار متفاوت است. دنیای مجازی دنیای عجیبی است. چندی پیش که گام در این دنیا گذاشتم هیچ فکر نمی کردم که دوستان زیادی پیدا کنم، تا چه رسد به اینکه، این دوستان نادیده چنان در وجود من جای گیرند و علاقه ایجاد شده به آن میزان باشد که در سفری که خود را از یاد می بری اینان را از یاد نبری. در تمام طول این سفر و در لحظات خاص که انسان متحول می شد به یاد دوستان دنیای مجازی خود بودم با نام و نشانی که می شناختمشان و لو این نام و نشان نیز مجازی باشد. این مسئله برایم بسیار جالب بود که تمامی شما دوستان در خاطرم بودید حتی دوستانی که اندک زمانی از آشنایی مان بیش نمی گذشت. یاسر میردامادی- دوستی قدیمی- ، علیرضا مازاریان، زهرا عرب، مریم**، محرمعلی خان،حامد بهشتی، امیر راعی، محمود مقدسی، عباس سرشته، مهدی قاسمی، محمدرضا ملایی، محمد طاهری و... زیباست دوستی های دنیای مجازی. حرف های دیگری درباره این سفر و آنچه دیده ام خواهم نوشت.

چه خوب میزبانی است که در لحظات نیاز تو را می خواند.
ومن خوانده شده ام...
واز میزبان خواهم خواست که تمام دوستان را بخواند.
چند تن از دوستان خوب(محمود مقدسی:سیب - زهرا عرب:اندیشه کن - امیر راعی فرد:مهر ایران - مصطفی:خروس قندی - مرضیه:بدون سانسور - مجید ادیبی:اتاق روشن - زهرا:اسرار نهان) به مناسبت روز فردوسی و سخنان جناب وزیر چیز هایی نوشته بودند من هم چیزکی نوشتم اما به دلیل بروز مشکل در وبلاگ قبلی ام مانده بود اکنون آن را می آورم شاید خواندنی باشد.
بنام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد
فردوسی، جنگ ، ملیت، شاهنامه، عربیت، اسلام، زبان فارسی، ایدئولوژی، صلح، دفاع و نمی دانم هزاران واژه دیگری که بدون تامل و تفکر دقیق و همه جانبه نگری در شاهنامه، بر زبان می آوریم؛ رنج آور است.
در این سرای پر گهر هرگاه به مسئله ای پرداخته می شود قرائت های شخصی و غیر کارشناسانه رواج داشته ودارد. فردوسی و شاهکار ادبی اش نیز از این برخورد به دور نمانده و آماج تاخت و تازهای فرهنگی قرار گرفته است. عده ای شاهنامه را نماد ایرانیت، ملیت، عربی زدایی و ... گرفته و او را سپر بلا قرار داده وبه نام او به اسلام تاخته اند و می تازند؟! و عده ای دیگربه فردوسی ِ نماد ایرانیت، ملیت، عربی زدایی و ... می تاخته و می تازند؟! و...
شاهنامه حکیم توس تنها کتاب قصه نیست، فلسفه هست، اخلاق هست، غزل هست، پند هست، اندرزهست، ...
نمی توان شاهنامه را کتاب جنگ خواند که شاید جنگ ها بهانه ای بوده اند برای بیان حقایق. آنچه برخی دوستان درباره سخنان وزیر ارشاد* در مراسم روز فردوسی نوشته اند، نظرات ادیب شهیر و زبان شناس استاد بدیع الزمان فروزانفررا به یادم آورد در کتاب – سخن و سخنوران – که چه استادانه سبک و اسلوب و محتوای شاهنامه را مورد بررسی قرار داده و از قضاوت های یک سویه پرهیز کرده است.
« اسلوب و روش نظمی شاهنامه از اسلوب قرآن گرفته شده و هر چه در آنجا از حیث بلاغت منظور و طرف بحث بلغاست اینجا تقلید و نظیر آن ایجاد می شود ...»** پس می توان گفت که فردوسی در خلق ادبی شاهکار خود وام دار ادبیات قرآنی است. و نه تنها در اسلوب ادبی که در مفاهیم و معارف بلندی که در شاهنامه آورده است از قرآن و احادیث اسلامی بهره برده و وام دار آنان است« فردوسی از اخبار و احادیث اسلامی مطلع بوده و جای جای ترجمه آنها در شاهنامه دیده می شود.»*** این مطلب را که استادی چون فروزانفر مطرح می کند نشان از آن است که شاهنامه که شاهکار و افتخار زبان پارسی است – اگر چه ممکن است عربی زدگی برخی از شاعران و ادیبان آن روزگارو سلطه عربیت در قرن های آغازین حضور اسلام در ایران را مورد حجوم قرار دهد- اما خود وام دار و برگ و بار گرفته از فرهنگ غنی اسلامی است. و چه بسا اگر قرآن و احادیث اسلامی نبود شاهکار حکیم توس دیگر این غنای ادبی و حِکَمی را نداشت.
فردوسی مسلمانی است که از رفتار اعراب به ظاهر مسلمان حاکم بر فرهنگ ایرانی رنج می برده، و با استفاده از فرهنگ اسلامی ونه عربی، به فرهنگ ایرانی غنا بخشیده و شاهکاری ماندگار خلق کرده است. ودر یک کلام می توان گفت شاهنامه زاییده ایران اسلامی است.
*. گویا وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی جناب صفار هرندی در مراسم بزرگداشت روز فردوسی سخنانی گفته که برخی را رنجانده است. البته چون در آن جلسه نبوده ام نه می توانم موافقت کنم و نه مخالفت. و تنها می توانم بگویم از هر گونه یک سویه نگری بیزارم.
**. سخن و سخنوران،بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات خوارزمی،چاپ دوم1350 ،ص 47 .
***. همان ماخذ،ص 48 .
وارد بلاگفا شدم، نام کاربری را نوشتم و پست وردم را وارد کردم. پیغام آمد که اشتباهی رخ داده است! دوباره، سه باره، هر چه تکرار کردم فایده ای نداشت که نداشت. روز فردوسی بود وآن پست مفصلی که نوشته بودم حیف شد. از آنروز به بعد دستهای من بسته بود و هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم.تغییری در آدرس دادم و این وبلاگ را راه انداختم. امیدوارم دوستان خوبم باز به من سر بزنند.



لینک مطلب