عاشورای سال 61 هجری است. صف در صف ایستاده اند. شمشیرها آخته، نیزه ها در دست، کمان ها کشیده، اسب ها نعل تازه زده؛ آماده تاخت و تاز. شمرها، نه یزیدها، نه تمامی جاهلیت عرب در آن سو ایستاده اند؛ برای قطعه قطعه کردن حقیقت. آمده اند اسلام را زیر سم اسبان پاره پاره کنند. فریاد حقیقت را خاموش گردانند. در این سو تمامی حقیقت بود و فریاد عدالت. خطبه ها خوانده شد. یکی برای معرفی خود و اتمام حجت، که کسی نماند و بگوید که من نمی دانستم و نمی شناختم. و خطبه ای مهمتر برای بیان عدالت و حقیقت عاشورا. بیان شد آنچه برای آن، حج را نیمه تمام گذاشته بود. و راهی نینوا گشته بود. حمله آغاز شد، یاران یکی یکی رفتند. کجاست حر بن یزید ریاحی؟ کجاست حبیب بن مظاهر؟ کجاست نافع بن هِلال جملی؟ کجاست مسلم بن عوسجه؟ کجاست قاسم بن حسن؟ کجاست علی اکبر؟ کجاست عباس بن علی؟ کجایند یاران؟ کجایند مردان مرد؟ کجایند حقیقت طلبان تاریخ؟ حقیقت تنها ایستاده بود در برابر تمامی کفر قریش و جاهلیت عرب. شمشیرها، نیزه ها، کمان ها حمله ور شدند. شمرها آمدند و سرها بر نیزه رفتند. خورشید دوباره در آسمان درخشید. اما تنها جسم او را به شمشیر و نیزه زدند، و اسبان را بر تنش راندند. خون، حقیقت را آبیاری کرد. زنده نگاه داشت. پرچم هرگز بر زمین نیفتاد، بانویی رسالت را بر دوش کشید. فریاد عدالت و حقیقت شد. خروشید . کاخ سبز را ویران ساخت. دگرگون کردند آنچه در آن سو می خواستند. و نشد آنچه آنان بر آن بودند. این خورشید بود که می درخشید و عالم را گرما می بخشید. شب مرده بود. ......... صف در صف ایستاده ایم. چشم ها گریان بر آن جسم که به شمشیر و نیزه زده اند. صف در صف ایستاده ایم، شمشیرها آخته، نیزه ها در دست، کمان ها کشیده و می تازیم بر آن اندیشه و پیام، با چشمان گریان. می گرییم و می تازیم. می تازیم و می گرییم. حقیقت را فراموش کرده ایم. پیام را از یاد برده ایم. عاشورا را عاشورایی لازم است.
سرد بود، سردِ سرد. گاز نبود. نان پیدا نمی شد و اگر نانوایی نان می پخت، هیزمی آورده بود و تنور را به راه انداخته بود؛ و جمعیتی در انتظار چند عدد نان. آبگرمکن ها خاموش و روزها بود، کسی رنگ حمام را ندیده بود. بخاری های نفتی حکم طلا را پیدا کرده بود و نایاب. برای رسیدن به طلای سیاه ساعت ها در صف ایستادن، آنهم در این هوای سرد و یخبندان تجربه ای بود بسی تلخ. اجاق گاز ها توان پخت غذا را از دست داده بودند . سرد و ساکت در آشپزخانه ها سرما می خوردند. شب تا صبح خبری بود، تگرگی بود، مرگی بود، صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان بود. این است داستان قائمشهر و مدیریت بحران مسئولان. روزگار سختی بر مردم این شهر می رود بدون گاز. نمی دانم آیا آقایان به خواب زمستانی فرو رفته بودند یا این سفر های استانی شان بسیار کارآمد بوده است؟! *این قطعی گاز هم مسری شده و شهر های دیگری را گرفتار کرده است، کمتر گاز بسوزانیم ... آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان... . *چند روز تاخیر من هم به دلیل گرفتاریم در این شهر بود.
گویا خاور میانه در امان نخواهد بود و هر روز باید شاهد ترورهای دیگری باشیم.
سرنوشت غدیر هم با ترور رقم خورد و آن محاسن که با خون سر رنگ شد.
پس از شهادت مصطفی کاظمی که برایم بسیار درد ناک بود و چندی مرا به خود مشغول کرد، شعری چنین گفتم:
شلیک می شود
گلوله و
بمب منفجر.
امروز غزه
و
نجف و کربلا
بغلانِ1 سرخ رنگ.
دیروز
جنوب سبز
بیروت
دره پنج شیر هم
در امان نماند.
روز دیگری
میدان هفتِ تیر بود
غرق خون،
یا بهتر است بگویم
سرای من.
این سرزمین
آماج تیر بود
و آواز بمب
هر دم ز گوشه ای به آسمان بلند.
گاهی ربوده شد
شخصی گران
چشمانمان مانده به راهش هنوز
امید می رود آید،
دوباره باز؟
از شرق تا به غربِ خاور میانه
هر مرد ایستاده ای
هدفِ تیر گشته است.
یا راکتی
که از صندلی چرخدار
خبردار گشته است.
عمامه ای سیاه
در حرم
بسوخت.
مردی
به لنز دوربین
برفت.
امت
در این زمانه
با هفتادوتن یار
می رود.
و هر زن
که بود مرد
در این میانه به رگبار می رود.
***
هر دم
از این آستینِ ننگ
دستی جدید
به بیرون خزید،
شلیک می شود
گلوله و
بمب منفجر.
1. بغلان شهریست که مصطفی کاظمی و جمعی از مردم خوب افغانستان در آن به خاک و خون کشیده شدند.
دوست بسیار عزیز و فرزانه ام جناب سید هادی نوری مطلبی را به نام " روضه خوانی شتر مرغ های سن پطرز بورغ" در وب خود نگاشته که جوابی است به مطلب سایت " عصر ایران". در توضیح هر دو مطلب نکات زیر به ذهنم آمد که برای ایشان نگاشته ام:
1- عنوان مطلب زیبا بود به خصوص با توجه با اینکه مرحوم جلال روشنفکرمآبان این سر زمین را شتر مرغان سن پطرز بورگ خوانده است.
2- مولانا به عنوان یکی از اندیشمندان و چهره های ماندگار فرهنگ اسلامی و ایرانی باید بزرگ شمارده شود و جایی برای تو هین و تکفیر این بزرگان نیست. به خصوص در دنیای امروز که غرب اندیشمندان و متفکران خود را در جهان به عنوان غول های اندیشه و تفکر مطرح کرده است و حال آنکه بسیاری از آنها در حد مولانا و اندیشمندان دیگر جهان اسلام نیستند.ما باید از این موقعیت ها در مطرح کردن اندیشه های این بزرگان کوتاهی نورزیم.
3- بزرگی مولانا و دیگر بزرگان مانع از این نمی شود که اینان مورد نقد و بررسی قرار نگیرند. و اگر نقد و نقد پذیری از جامعه ای رخت بربندد دیگر نباید به رشد آن جامعه اندیشید. این نقد و نقد پذیری است که اندیشه ها را رشد می دهد و در جامعه ای جهش علمی بوجود می آورد. پس اگر بزرگانی نقد علمی بر آرا و اندیشه های مولانا داشته باشند باید با کمال احترام بیان شود و جامعه نیز باید با کمال احترام آنها را بپذیرد.
4- در مطلب سایت عصر ایران و در جواب به انتقادات به مولانا گفته شده بود که: نکوهش مولانا در شرایطی صورت می گیرد که بزرگانی از حوزه علمیه ، مانند علامه محمد تقی جعفری (ره)، سال ها درباره مولانا تحقیق کرده و در ستایش او کتاب ها نوشته اند.
باید به این آقایان بگویم که مرحوم علامه جعفری در شرح بر مثنوی ، صد اشکال بر اندیشه های مولانا کرده و به نقد اندیشه های او نیز پرداخته است.
5-برای من بسیار جالب است کسانی که دم از آزادی اندیشه و آزادی بیان می زنند، هرگاه با اندیشه و نظری مواجه می شوند که مخالف آن می اندیشند، خود چوب تکفیر بر می دارند و ازجنس بیان خود به هوچی بازی و شارلاتانیزم متوسل می شوند و به بیان دیگر تحمل آرا و اندیشه های مخالفان خود را ندارند و چون ابزار رسانه ای و ژورنالیستی در دست این آقایان است هر چه می خواهند بر سر مخالف خود می آورند و باز فریاد نبود آزادی بیان سر می دهند. این است وضعیت مدعیان آزادی بیان در این سر زمین. ای کاش کمی هم تحمل آرا و نظرات مخالفان خود را داشتیم.
6- توجه به این نکته ضروری است که جماعت روضه خوان - البته این به معنای بی احترامی به مصیبت خوانی و عزاداری بر امامان نیست بلکه نقدی بر آنانیست که این امر مهم را دکانی برای خود ساخته اند - و بی سوادان و شارلاتان های روشنفکر نما ، باید از علما و اندیشمندان جدا گردند و باید بدانیم که عالمان، فیلسوفان، فقیهان و متفکران و آزاد اندیشان و اندیشمندان در این جامعه ، با آرا و نظرات مختلف کم نیستند که متاسفانه این دو جماعت پر سر و صدا از هر دو سو فضا را برای گفتگو و نقد عالمانه غبار آلود کرده اند. امیدوارم روزی این غبار ها بخوابد و نقد و نقد پذیری در این جامعه نهادینه گردد.



لینک مطلب