چند روزی میهمان شهر شلوغ تهران بودم. در میان جلسات و کارها و دید و بازدید های فامیلی فرصتی دست داد و با پسر دایی عزیزم حامد مقدسی، سری به موزه هنر های معاصر تهران زدیم. دو سالانه مجسمه سازی ایران بود. و آن کارهای زیبا که انسان را به وجد می آورد. البته مخفیانه چند عکسی گرفته ام که سوغات تهران است برای دوستان دنیای مجازی و خواهم گذاشت.
قم، زیارت و دیدار او با آن نگاه های عمیقش برایم دنیای دیگری بود. چند ماهی می شد که به حضورش نرسیده و کلام شیرینش را نشنیده بودم. دیدمش و باز نشست و آرام سخن گفت، از مکتب تفکیک و کتاب " الهیات الهی و الهیات بشری " که همین روزها جلد نخستش به زیر چاپ خواهد رفت. چند ساعتی در حضورش لذت بردم و به یاد آن سال های گذشته دغدغه هایش را احساس کردم. ای کاش اندکی از این احساس و دغدغه وتعهد در برخی آقایان وجود داشت. احساسی که او را از بسیاری امکانات اولیه زندگی دور داشته و بهتر بگویم خود را از این امکانات محروم کرده است؛ زیرا که از عدالت و فقر و دفاع از محروم سخن گفته است و خود نیز همانند آنان زندگی می کند و امکانات رفاهی را تا محرومی وجود داشته باشد بر خود حرام می داند. ای کاش، ای کاش و ای کاش...
این بود لذت های سفر من در این شلوغ بازار مکاره.
*. عکس های تهران را در پست بعدی خواهم گذاشت.
مجرم را آوردند. حکمش چند ضربه شلاق بود. قنبر را گفتی بزن. حکم را اجرا کرد. مجرم فریاد بر آورد که 3 ضربه بیشتر از حکم زده است و تو قنبر را خواباندی...
3 ضربه زده شد.
صدای عدالت، نه
فریاد عدالتی.
با نام کدام دین فردی را چنان می زنیم که از دنیا رخت می بندد. مگر جرمش چه بوده است که حکمش چنین باشد. ای کاش بودی و آن چند ضربه را ...
* خبر این اتفاق ناگوار مرا به یاد روایات بسیاری انداخت که امروز فراموش شده اند اما به نام آنها چه بسیار اتفاقات که نمی افتد.
* این پست تقدیم به مرحوم خانم دکتر زهرا بنی یعقوب.
* چند روزی قصد تهران کرده ام و از این دنیای دوست داشتنی مجازی به دور خواهم بود.
سفره را انداخته اند و بر سر سفره نشسته ای با تمامی بزرگان. به کجا می نگری؟ به نبال که می گردی؟!! همه را فراخواندی. آمدند وبر سفره در کنارت نشستند با آن رنگ های سیاه، دستان پینه بسته، پاهای ترک خورده، لباس های کهنه، و آن بوی تند عرق و ... . گفتمت: فدایت شوم، سفره اینان را از ما جدا کن که ما ... . گفتی: خاموش ( ساکت شو)، پروردگار تو و اینان یکیست و یکی شمایان را پرورش داده است. خاندانت هم که برتری ندارد ، پدرت آدم است و مادرت حوا. و اگر گمان کرده ای که کارهای تو عامل برتری است، اشتباه کرده ای. هر آنچه انجام داده ای در آخرت پاداشش را خواهی گرفت. در اینجا همه برابرند و هیچ چیز عامل برتری نیست. هیچ چیز، هیچ ... . * بر آستانش که می روی لختی درنگ کن، بیاندیش به کدام سرا گام می نهی. * مرا نیز از یاد مبر.







لینک مطلب