نمی خواستم در این روزها چنین بنویسم. حتی نمی خواستم دیگر در این پنجره مجازی دلتنگی هایم را بنگارم. اما نمی شود. روزهای عجیبی است. ساعت های عجیبی است. خودم هم گیج شده ام. ذهنم پر از شعر هایی است که می آید و از همه آنها تنها یکی را یاد داشت کرده ام چون سیاه نبود و بقیه را به فراموشی سپردم. تنهایم، بی هیچ هم سخنی در این روزگار تنهایی ها. روزی، ساعتی، دقیقه ای آرام می شوم وشاد، اما دوباره غم است و تنهایی که مرا دنبال می کند، سایه اش را بر من می اندازد. نزدیک تر می شود، خود را به من می رساند و هجوم می آورد. گلویم را می فشارد. می خواهم خفه شوم که رهایم می کند و مهلتی برای نفس کشیدن به من می دهد و دوباره حمله آغاز می شود.
از هر سو و هر جا که می خواهد بر من می تازد. درخانه، در جلسه شعر، هنگام درس دادن، صحبت کردن، راه رفتن، شعر گفتن، تفریح کردن،... هر آنی ممکن است پیدایش شود و مرا به قهقرا ببرد.
گویا این شعر سالها پیش دنیای امروز من است:
گریه
فرار می کند
و آن سو، من
غربت میان ما
هزار ستاره فاصله شد
می دوم
دور می شوم
گم می شوم
سرگردان
اشک دیگر پناهم نیست
سجاده خشک
آسمان ساکت
دانه های تسبیح عقیم.
3 / اردیبهشت ماه / 1384
*. برای این نوشته ها مرا ببخشید که اگر اینجا هم ننویسم، ...
در کنار آب ایستاده ای. کاری بکن، دستی بشوی، پایی به آب بزن، غسلی بکن. این گونه که ایستاده ای باورم نمی شود که آب دیده باشی. راستی آب دیده ای، آب خورده ای، تنی خیس کرده ای یا تنها شعار می دهی.
دارد می آید. صدای پای آب.
دارد می آید صدای او که سخنی به زیان کسی نگفت، سخن کسی را هم قطع نکرد، نیاز هر که را می توانست، برآورده می کرد. صدای پایش دارد می آید، صدای او که بر تکیه گاهی در میان افراد تکیه نداد. پایش را در حضور هیچ کس دراز نکرد و هرگز سخنی ناشایست نگفت و...
چرا ایستاده ای خود را به آب بزن.
* تولدش همین نزدیکی هاست آب 11 ذی القعده.
می خواهم صادق باشم.
می خواستم از امام صادق (ع) بنویسم اما هیچ حالی برای نوشتن ندارم. هر چه بنویسم حرف هایی خواهد شد شعاری.
.................
در این روزگار دلتنگی ها باز هوای شعر گفتن کرده ام. البته شعر که نه، معر. و این هم 2 معری که این روزها گفته ام:
...............
به هر کوچه ای که می روم
بن بست است
در هر خانه ای که می زنم
خالی است
و هر که را که صدا می زنم
نا شنواست
گِلِ این شهر
جنسش
از
سنگ است.
12 آبان 1386
.........
ستاره گم می شود اینجا
ماه گم شده است
صبح می شود انگار
آفتاب گم شده است
قفل باز می شود آیا؟
کلید گم شده است
توان رفتن از این راه
کم شده است
برو بساط شادی و نشاط بساز
که در این شهر
غم
فراوان شده است.
13 آبان 1386
باورم نمی شد. نوبت که نداشتم. فیش حجی هم در کار نبود. درست در همان لحظه که نیازش داشتم، دستی مهربان هدیه اش داد. شبِ پرواز رسید. فرودگاه، جمعیت، بدرقه، شلوغی، ... و چیزی که هنوز باورش برایم سخت بود. از زمین جدا شدم. پرواز؛ پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است. دیگر زمینی در کار نبود، شهری بود در آسمان، اگر پرنده می شدی. و پرواز می کردی بر تمام تاریخ هزاروچهارصدو اندی سال شیعه. بر تمامی آن کوچه های خراب شده. راستی کدام قوم را دیده اید که آثار فرهنگی و باستانی خود را خراب کنند؟ آدم ها برای خود، گذشته می سازند و فرهنگ می تراشند، اما امان از این مردم بی فرهنگ، که هر چه از دستشان برآمده تخریب کرده اند و اگر جایی را سالم گذاشته اند(مسجد النبی) از ترس افکار عمومی جهان اسلام بوده است. از هتل محل اقامتم که در می آمدم، آتش بود که می وزید. دشداشه عربی، چفیه و عینک دودی هم فایده ای نداشت. آنقدر آتش بود که فریم عینک صورتم را می سوزاند. تا مسجد راهی نبود. می رفتم و می آمدم. هر وقت که حالی داشتم عبادتی می کردم و بقیه وقت را به وقایع آن سرزمین می اندیشیدم. بر سر درس طلاب وهابی حاضر می شدم.- نسبت به مکه بسیار جالب تر بود.- اما خشک و بی روح. عاطفه، احساس، محبت و هر چه از این جنس باشد در میان آنان مرده است. ونمی دانم کدام قدرتی توانسته چنین انسان هایی تربیت کند. خشک و بی عاطفه. چوبی در دهانشان می گذارند که آدم را یاد پلنگ صورتی می اندازد و در این خیالند که به سنت نبوی عمل می کنند واین مسواک زدنشان است. مرده هایشان را که دفن می کنند ندیدم که کسی گریه کند، مگر یک روز که صاحب عزا جوانی بود عزیزی از دست داده، بسیار آرام و اندک می گریست و مواظب بود تا جلب توجه نکند. برایم جالب بود. و ... اگر اشک نباشد و لحظاتی که انسان محتاج گریستن است، این اتفاق نیفتد؛ نمی دانم چه بر سر انسان خواهد آمد؟ ... آنجا، جرات نجوا کردن و گریستن نمی یابی که این را شرک می دانند و کفر. وچنان بر سرت فریاد می زنند که – حاجی حرام، حرام – بقض هزار ناله و اندوه، هزار رنج و غصه تو را خفه می کند. و تو باید در درونت گریه کنی و ناله و فغان سر دهی بر آن همه بی مهری که رفته است و آنهمه قدر که دانسته نشده و اجری که گذارده نگشته. می گفتند که کوچه بنی هاشم در میان مسجد و قبرستان بقیع بوده است که امروز صحنی است سنگ فرش شده. ساعت ها دراین میانه قدم زدم، در ظل آفتاب و در دل شب، و تمامی در این اندیشه که کدام سرزمین بیش از این خاک به بشریت خدمت کرده است، یونان، هند، بین النهرین، مصر، چین، آلمان، فرانسه، انگلیس، آمریکا، ... . اهرام مصر، دیوار چین، آثار رم باستان، یونان، تخت جمشید و... نگه داری می شود اما فرهنگ ساز ترین سرزمین آثارش باید به دست فراموشی سپرده شود. بر سر در سازمان ملل این شعر سعدی آورده شده است: بنی آدم اعضای یک دیگرند که در آفرینش زیک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار ونمی دانم آیا برای انسان چگونه باید قراری باقی بماند، که ببیند سعدی ماندگار شده و برای او کنگره های جهانی بر گزار می شود بر سر درِ خانه ملل جهان نوین شعرش به یادگار مانده است در حالی که سخن از آن کس دیگریست که به فراموشی سپرده شده و نامی از اونیست. که این شعر ترجمه روایتی است از امامان شیعه. در این شهر فریاد انسان هایی را می شنوی که تمدن بشری به آنها مدیون است. حتی اگر پیامبر و امام بودنشان را منکر شوی نمی توانی از خدماتشان به بشریت و فرهنگ سازی آنها چشم پوشی کنی. پای پیامبر از سنگ های جاهلیت مدرن شده مجروح است، صدای علی در نخلستان های تنهایی همچنان می پیچد و ناله فاطمه در بیت الاحزان بشریت به گوش می رسد، کریم و کرامت با تیر پذیرایی می شود، حسین را دوباره تنها به کربلا رهسپار می کند، و سجاد زبور خویش را برای قومی می خواند که شنوایی از دست داده اند، بر منبر درس باقر و صادق کسانی پای گذاشته اند با مغزی تهی و مدرسی پر از مجسمه های متحرک، و... انسانی در این روزگار که رنج تمامی این رنج ها را به دوش می کشد. و نمی دانم روزی چند بار بین مسجد وبقیع در اندیشه این رنج ها که کشیده شده، قدم می زدم، وبر این ناسپاسی ها نفرین می فرستادم. نخستین بار که وارد بقیع شدم، بهت زده گشتم. گمان نمی کردم هیچ قومی به این بی فرهنگی در دنیا یافت شود. ذهنم خسته بود تنها کاری که می توانستم انجام دهم گردشی بود در میان قبرستانی که گنجینه های فرهنگ بشری در میان آن آرمیده بودند و تاریخی مجسم در برابرچشمانم. بقض چنان سنگین بود که دیگر اشک هم جوابگو نبود ...



لینک مطلب